تفاوت بين اعمال نيك در زمان حيات و خيرات بعد از وفات ...

<?xml:namespace prefix = o ns = "urn:schemas-microsoft-com:office:office" />

 

با سلام خدمت همه دوستان گرامي .

حقيقتش كمتر از اوني هستم كه در حضور خواهر بزرگوارم مرضيه بخوام مطلبي بنويسم اما ايشون  به من نظر لطف داشتن  و اين اجازه رو به من دادن كه اينجا بنويسم ، پس اگر مي بينيد اين نوشته ها هيچ  شباهتي به  نوشته هاي قبلي و زيباي  آبجي مرضيه نداره  به بزرگواري خودتون ببخشيد .

 

در اين پست ميخوام يك داستان  براتون بنويسم

 

در زمان گذشته شخص ثروتمند و توانگري  زندگي ميكرد كه اصلا هيچ كار خيري انجام نميداد ، با اينكه خيلي ها ازش تقاضاي كمك ميكردن و ميتونست كمكشون كنه  دست رد به سينشون ميزد و هيچ كمكي نميكرد .

اما اين شخص پسري دلسوز داشت كه از اين رفتار پدرش ناراحت بود .

بارها به پدرش پيشنهاد  ميكرد كه چرا با وجود توانايي فراواني كه داره به محتاجين و نيازمندان كمك نميكنه .

اما  هميشه پدرش در جوابش ميگفت : تا وقتي كه زنده ام به احد الناسي كمك نميكنم بعد از اينكه مُردم و ارثم به تو رسيد اگر تو دوست داشتي براي من خيرات كن ! من تا زنده ام به هيچ كس چيزي نميدم .

 

خلاصه يك شب فكري به ذهن  پسر رسيد تا پدرش رو متوجه عاقبت اين كارش بكنه .  بنابر اين  از پدرش با اصرار تمام خواست تا شب هنگام  براي سر كشي به يكي از مزارع اطرافشون  برند .

پدر كهاز اين همه اصرار پسرش در حيرت بود قبول كرد و پسر فقط يك فانوس برداشت و به پدرش گفت همين يك فانوس  كافيه و دو نفري به راه افتادند .

 

چيزي نگذشت كه از ده فاصله گرفتند  و ديگه جز نور فانوس هيچ نوري روشنگر راهشون نبود . اتفاقا پسر مسير سنگلاخ و دست اندازي رو انتخاب كرده بود . پدر مداوما به پسر ميگفت كه همقدم باهش  راه بره تا پدر  از نور فانوس خوب استفاده ببره و جلوي راه بخوبي روشن باشه .

اما پسر مداوما به بهانه هاي مختلف مثل بستن بند كفش و غيره سعي داشت خودش رو از پدرش فاصله بده .

از آخر داد پدر در اومد كه بچه ؛  من از اين نور ضعيفي كه از پشت سرم بهم ميرسه هيچ بهره اي نميبرم و جلوي پام تاريكه تاريكه .

در همين اثنا پدر پاش تو يك چاله گير كرد و زمين خورد .

پسر در حاليكه دوان دوان با فانوس به سمت پدرش اومد مشغول بررسي پاي باباش شد .

اما پدرش با عصابنيت گفت اگر از همون اول مثل بچه آدم بودی و اينقدر بازي در نمياوردي و همگام با من راه ميرفتي نور فانوسجلوي پام رو روشن می كرد .

اما با اين كارت به اندازه  يك كور سويي جلوي پام روشن بود  و از آخر خوردم زمين .

پسر در همين لحظه به پدرش گفت :

بابا ! منم حرف شما رو قبول دارم و حق با شماست .

اما شما چرا در مقياس وسيعتر بر اين عقيدتون استوار نيستين ....

 

بابا ! اگر خدايي نكرده شما بميريد من اگر حتي تمام اموال شما رو بدون اينكه حتي ذره اي براي خودم بردارم براي شما خيرات كنم ثوابش به اندازه يك عمل خير شما در زمان حياتتون نيست .

بابا ! ارزش واقعي نيكو كاري  در زمان حياته و مثل چراغي ميمونه كه جلوي پاتون رو روشن ميكنه و به دادتون ميرسه .

خيرات پس از ممات هم مثل همين نور كم سويي هست كه امشب ديدين و در حقيقت سود خيلي كمي به انسان ميرسونه .

پس با نيكوكاري در زمان حيات جلوي پاتون رو روشن كنيد و دلتون رو به فروغهاي كم سويي كه  ممكنه ( اگر ورثه صالحی داشته باشيد ) بعد از وفات به شما برسه خوش نكنيد .

اينجا بود كه پدر به خودش اومد و از اون به بعد تا موعد مرگش همواره در انجام اعمال خير ميكوشيد .

 

تا سلامي دوباره ؛ بدرود

 

 

/ 0 نظر / 6 بازدید