من به درماندگی صخره و سنگ
من به آوارگی ابر ونسيم
من به سرگشتگی ‌آهوی دشت
من به تنهايی خود می مانم
من در اين شب كه بلند است به اندازه حسرت زدگی
گيسوان تو به يادم می آيد ...
من در اين شب كه بلند است به اندازه حسرت زدگی
شعر چشمان تو را می خوانم ...
چشم تو چشمه شوق
چشم تو ژرفترين راز وجود
برگ بيد است كه با زمزمه جاری باد
تن به وارستن عمر ابدی می سپرد
تو تماشا كن
كه بهار ديگر
پاورچين پاورچين
از دل تاريكی می گذر
و تو در خوابی
و پرستوها خوابند
و تو می انديشی
به بهار ديگر
و به ياری ديگر
نه بهاری
و نه ياری ديگر
حيف
اما من و تو
دور از هم می پوسيم
غمم از وحشت پوسيدن نيست
غمم از زيستن بی تو دراين لحظه پر دلهره است
ديگر از من تا خاك شدن راهی نيست
از سر اين بام
اين صحرا اين دريا
پر خواهم زد خواهم مرد
غم تو اين غم شيرين را
با خود خواهم برد ...

                                                                                   حميد مصدق

/ 11 نظر / 8 بازدید
نمایش نظرات قبلی
قلندر

سلام و درود به شما... آری،قصه گيسوان................يا حق

آزاده

کس غيب چه داند که چه خواهد بودن/ می بايد و معشوق و به کام آسودن.

محمد رضا

سلام...ممنونم....شايد با اين کار بيشتر به موندن اميد وار باشم...

marzieh

سلام مرضيه جان.ميخواستم شهادت امام جعفر صادق(ع) رو بهت تسليت بگم .

taha

سلام ... اميدوارم حالتون خوب باشه ... چه ميشه کرد َ دنيا هميشه طبق خواست آدم نيست

طه

سلام ... امشب ايشالله به روز ميكنم ... در خدمتتون خواهيم بود ... تشريف بيارين

طه

سلام مرضيه ....بعله به دستم رسيد و خيلی خوشحالم کردين .... براتون در ايملی تشکر کردم ... بازن نميدونم چرا ايميلم نرسيده ؟

mina

شعر زیبای بود موفق باشی

چریک

سلام امیدوارم سلامت باشی دوست عزیز مرا ببخش که دیر به دیر میام یکم سرم شلوغه همیشه به یادت هستم فعلا خدانگهدار